در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

حکاياتي از آيت اللَه شيخ محمد بهاري

0
نسخه عربی

حکاياتي از آيت اللَه شيخ محمد بهاري

5
  • و نيز مي فرمودند:

  • در مدرسه اي كه مرحوم شيخ محمد بهاري حجره داشتند طلبه اي مستمند به مرض حصبه مبتلي مي شود و در بستر بيماري مي افتد و از آنجا كه اين طلبه هيچ كسي را از اقوام و آشنايان سراغ نداشت تا به او رسيدگي و كمك نمايد بيماري او روز به روز شديدتر و خطرناك تر گرديد بطوري كه در آستانه مرگ واقع شد. مرحوم شيخ محمد بهاري وقتي از قضيه مطلع مي شود به حجره مريض آمده به پرستاري و مداواي او مي پردازد و از آنجا كه خود از طب قديم و آثار ادويه مطلع بود داروهاي حصبه را به انضمام كيفيت تغذيه بعهده مي گيرد و شخصاً به ا و دوا و غذا مي خوراند و حتي لحظه اي از كنار او دور نمي شود و از آنجا كه مريض قادر به حركت نبوده جهت نظافت و تطهير نيز خود متكفل مي گردد و او را با انواع غذاهاي مقوي و مناسب تغذيه مي كند تا اينكه پس از چند هفته بيماري او رو به بهبودي مي گذارد و قادر بر نشستن مي شود و بالاخره پس از گذشت يك ماه شخص مريض بهبود يافته از جاي خود بر مي خيزد.

  • مرحوم شيخ بهاري در اين مدت آنچنان با روي خوش و اخلاق ستودني با او برخورد مي نمايد كه آن شخص ابداً كمترين تكدري و گرفتگي در مرحوم بهاري مشاهده نمي نمايد بلكه هميشه با چهرۀ خندان و بشّاش و شوخي هاي مفرّح و كلمات ملايم و دلنشين او را مخاطب قرار مي دهد.

  • اما از آنجا كه آن طلبه در اين مدت طولاني هيچ پناه و ياوري را جز مرحوم بهاري مشاهده نكرده بود و پرستاري آن مرد بزرگ را خدمتي عظيم و ايثاري كم نظير درباره خود تلقي مي نمود همواره در نفس خود دچار شرمندگي و استحياء در برابر مرحوم بهاري بوده است و از برخورد و روبرو شدن با آن مرد الهي خود را در شرم حضور و خجالت احساس مي نمود.