حکاياتي از آيت اللَه شيخ محمد بهاري
4حركت مي كند به طرف منزل مرحوم آخوند وقتي مي رسد درب منزل را به صدا در مي آورد پس از لحظاتي مرحوم آخوند درب را باز مي كند و تا چشمشان به شاگرد خويش مرحوم شيخ محمد بهاري مي افتد شروع مي كند به او پرخاش كردن و يا به عباراتي بسيار تند و چه بسا فحش هاي موهن او را در معرض اهانت و تذليل و خوار كردن قرار مي دهند و با عصاي خود چند مرتبه بر او مي زنند و او را با شدت و حدّت هر چه بيشتر از خود مي رانند و درب خانه را بروي او مي بندند.
مرحوم شيخ محمد بهاري حيران و مبهوت از اين برخورد استاد متحيّرانه بسوي منزل خود باز مي گردد در حاليكه اين حالت همواره در او موجود بوده او را رها نمي كند.
بيشتر اوقات خود را صبح و عصر در قبرستان نجف مي گذراند و از خداي متعال براي اين سردرگمي و اضطرابي كه بواسطه برخورد استاد برايش حاصل شده است مدد مي طلبد تا پس از گذشت شش روز از اين واقعه يك مرتبه حال او دگرگون مي گردد و حقيقت عبوديت براي او منكشف مي شود و آن مكاشفه قبلي جاي خود را به ظهور مرتبه بندگي و اخلاص و ذلّت و مسكنت مي دهد و ابداً اثري و نشاني از آن حالت نفساني گذشته در او باقي نمي ماند و همان حالت شاگردي و اهتداء و تعلم در قبال استاد براي او تجلي مي كند با دلي آشفته و شرمنده و نفسي متنبّه و متذكر بسوي خانۀ استاد روان مي شود هنگامي كه بخانه مرحوم آخوند مي رسد قبل از اينكه درب منزل را به صدا در آورد آخوند درب خانه را باز مي كند و او را در آغوش مي گيرد و مدتي با او به معانقه و شوخي و خنده مي گذراند و آنگاه به او مي فرمايد: اگر نبود آن سب ها و شتم ها و عصائي كه بر تو زدم تو از اين دام شيطان و مهلكه جان سالم بدر نمي بردي و در قعر جهنم در گرداب مخوف أنانيت نفس تا ابد گرفتار مي شدي. رحمة اللَه عليهما رحمة واسعة.

