حکاياتي از آيت اللَه شيخ محمد بهاري
3من مرگ خود را در برابر چشم ديدم؛ و يكباره از خود منقطع شدم؛ و خودم را به خدا سپردم. در اين حال آن مار با زباني فصيح به من گفت: ديگر از نزديك قبر مرحوم بهاري با جنابت عبور نكني! گفتم: آري عبور نميكنم! در اين حال مار خود را سُست نموده؛ و از گردن من به روي زمين افتاد و به سوراخ خود رفت.
همچنين دربارۀ ضرورت دستگيري و ارشاد استاد كامل و احتمال بروز خواطر شيطاني و مكاشفات نفساني مي فرمودند:
مرحوم شيخ محمد بهاري پس از ورود در سبك تلامذۀ عارف و اصل مرحوم آخوند ملا حسينقلي همداني رحمة اللَه عليه و اخذ برنامه و دستورات و اهتمام بليغ به رعايت ضوابط و لوازم سير و سلوك الي اللَه به سرعت حالات روحاني و مكاشفات توحيدي براي او حاصل گرديد به نحوی كه مورد توجه خاصّ استاد و ساير شاگردان ايشان قرار گرفت.
روزي از زيارت قبرستان وادي السلام كه مراجعت مي كرد ناگاه مشاهده نمود خداوند متعال نفس او را واسطۀ فيض نزول بركات و مجراي الطاف و عنايات خود به عالم خلق قرار داده است و اوست كه اراده و مشيت حضرت حق را در عالم و جود به منصۀ ظهور و بروز مي رساند و تمامي افراد از نفس و جايگاه او مورد لطف و عنايت پروردگار قرار مي گيرند پس لحظاتي با خود انديشيد و در وجود خود غور و تفحصّ كرد كه ببيند آيا اين حالت و انكشاف حقيقت دارد يا تخيل و اوهام است، ديد خير اين حالتي است كه عين واقعيت و حقیقيت امر است و هيچگونه شك و ترديد در آن نمي تواند پيدا كند. پس با خود گفت: حال كه من اين چنين ام پس ديگر چه لزومي براي رفتن به منزل استاد آخوند ملا حسينقلي همداني وجود دارد و من اكنون خود به ايشان و شاگردان ايشان فيض و لطف حق را از عالم معني مي رسانم و ديگر شاگردي در نزد ايشان با اين مسئله منافات دارد وليكن از آنجا كه ايشان مدتي زحمت تربيت و ارشاد من را بهده داشته اند لذا ادب سلوكي و تعلم اقتضا مي كند سري به ايشان بزنم و حالي از ايشان بپرسم.

