احساسات و عواطف حضرت سيدالشهداء عليهالسّلام در روز عاشورا
4چون دريد آن حلق، تير جانگداز *** سر ز باروي يداللَه کرد باز تا کمان زه خورده چرخ پير را *** کس نديده دو نشان يک تير را شه کشيد آن تير و گفت اي داورم *** داوري خواه از گروه کافرم نيست اين نوباوۀ پيغمبرت *** از فصيل ناقهاي کم در برت و چه نيکو شاعر در گفتارش اين منظره را مجسّم نموده است:
وَ مُنْعَطِفٍ أهْوَي لِتَقْبِيلِ طِفْلِهِ *** فَقَبَّلَ مِنْهُ قَبْلَهُ السَّهْمُ مَنْحَرَا «و چه کم مرد خم شدهاي که پائين آمد تا طفلش را ببوسد، وليکن پيش از بوسيدن او، تير جانکاه گلوي طفل را بوسيد.»
آن حضرت به زينب فرمود: خُذِيهِ، ثُمَّ تَلَقَّي الدَّمَ بِکفَّيْهِ فَلَمَّا امْتَلَاتَا رَمَي بِالدَّمِ نَحْوَ السَّمَاءِ، ثُمَّ قَالَ: هَوَّنَ عَلَيَّ مَانَزَلَ بِي أنَّهُ بِعَيْنِ اللَه!
«بگير اين طفل را نگه دار، سپس دو کفّ دستهاي خود را زير خونها گرفت. چون دو دست پر شد از خون آن را به آسمان پاشيد و گفت: چون چشم خدا ميبيند، آنچه بر من رسيده است سهل ميباشد!»1
و در «احتجاج» وارد است که: چون حضرت تنها بماند و با او نبود مگر پسرش: علي بن الحسين، و پسر دگري شيرخواره که نامش عبداللَه بود، حضرت طفل را گرفت تا با او وداع کند پس ناگهان تيري بيامد و بر بالاي سينۀ او بنشست و او را ذبح کرد. حضرت از اسب به زير آمد و با غلاف شمشير خود قبري حفر کرد و طفل را با خون خود آغشته نمود و او را دفن کرد.2و3
اين طفل شيرخوارۀ مذبوح با سُکيْنه هر دو از يک مادر بودند. مادرشان رَباب دختر امروالقيس ميباشد که شرحش گذشت. سيدالشهداء عليهالسّلام به قدري به سکينه و رباب علاقمند بودند، و رباب و سکينه هم نسبت به پدر و شوهر، تا جائي که ابنأثير در احوال رباب زوجۀ حسين عليهالسّلام آورده است که: پس از شهادت حضرت يک سال تمام، سايۀ سقفي بر سر وي نيفتاد تا اينکه بدنش کهنه شد و از غصّه جان داد. و گفته شده است: او مدت يک سال تمام بر روي قبر امام حسين عليهالسّلام توقّف و اقامت گزيد و سپس به مدينه برگشت و از شدّت تأسف بر آن حضرت جان داد.4
- «نفس المهموم» ص ٢١٦ و «دمع السّجوم» ص ١٨٦
- «نفس المهموم» ص ٢١٧ و «دمع السّجوم» ص ١٨٧.
- محدّث قمي در «نفس المهموم» ص ٢١٦ و ص ٢١٧ و آية اللَه شعراني در «دمع السجوم» ص ١٨٦ و ص ١٨٧ أيضاً روايت کردهاند از شيخ مفيد در ذکر مقتل طفل رضيع که: حسين عليهالسلام جلوي چادر بنشست و عبداللَه بن الحسين فرزند او را آوردند. طفل بود، او را بر دامن نشانيد. مردي از بنياسد تيري افکند و او را ذبح کرد. أبومخنف گفت: عقبة بن بشير أسدي گفت که: أبو جعفر محمد بن علي بن الحسين : با من فرمود: اي بنيأسد! ما خوني از شما طلب داريم. گفتم: گناه من چيست رحمک اللَه يا أباجعفر آن چه خون است؟! فرمود: پسرکي از آن حسين عليهالسلام را نزد او آوردند، در دامنش بود که يکي از شما تير افکند و او را ذبح کرد. پس حسين عليهالسلام دست از خون او پر کرد و بر زمين ريخت و گفت: اي پروردگار اگر نصرت را از آسمان بر ما بستهاي، پس بهتر از آن نصيب ما کن و از اين ستمکاران انتقام ما را بگير. و سبط در «تذکره» از هشام بن محمد کلبي حکايت کرد که چون حسين عليهالسلام آنها را ديد بر کشتن وي متّفق، مصحف را بگرفت و بگشود و بر سر نهاد و فرياد زد: ميان من و شما اين کتاب خدا و جدّم محمد رسول او! اي مردم به چه سبب خون مرا حلال ميداريد؟! و کلبي نظير آنکه در اوّل صبح عاشورا گذشت آورده است تا گويد: آنگاه حسين عليهالسلام روي بگردانيد طفلي از آن خويش را شنيد از تشنگي ميگريد. دست او را بگرفت و فرمود: اي مردم اگر بر من رحم نميکنيد بر اين طفل ترحّم کنيد . پس مردي از آنها تيري افکند و آن طفل را ذبح کرد و حسين عليهالسلام بگريست و ميگفت: خدايا حکم کن ميان ما و اين مردمي که ما را خواندند تا ياري کنند آنگاه ما را کشتند. پس ندائي از آسمان رسيد: اي حسين او را رها کن که وي را در بهشت دايه معيّن است. و بعد از آن گويد: حصين بن تميم تيري افکند که در لب آن حضرت جاي گرفت و خون از دو لبش روان گشت و ميگريست و ميگفت: خدايا سوي تو شکايت ميکنم از آنچه با من و برادران و فرزندان و خويشان من ميکنند. و ابن نما گويد: آن طفل را با کشتگان اهل بيت بنهاد. و محمد بن طلحه در «مطالب السَّئول» از کتاب «الفتوح» نقل کرده است که: امام عليهالسلام فرزندي صغير داشت تيري آمد و او را بکشت پس او را به خون آغشته کرد و با شمشير زمين را بکند و نماز بگذاشت بر وي، و به خاک سپرد و اين أبيات بگفت: کفَر القوم و قِدْماً رغبوا.
- «نفثة المصدور في تجديد أحزان يوم العاشور»، طبع سنگي ص ٣٨ و ص ٣٩. مرحوم محدّث قمي در اينجا فرموده است: در ميان زنان محترمۀ اهل شرف که بسيار اهل محبّت بودهاند اين امر شايع بوده است که: پس از فوت شوهرشان بر سر قبر او خيمه ميزدند و روزها را به روزه و شبها را به قيام ميگذراندند چنانکه شيخ مفيد و کثيري از علماء شيعه و عامّه اين را دربارۀ فاطمۀ بنت الحسين عليهالسلام نوشتهاند که: پس از آنکه شوهرش: حَسَن مثنّي در سن سي و پنج سالگي فوت کرد، او بدين عمل مبادرت کرد تا مدّت يک سال تمام

